http://www.thedumbestgrunges666.blogger.com.br/Salvador%20Dali%20-%20Metamorphosis%20of%20Narcissus.jpg

إخلع نعلینک...هبوط در ماداگاسکار...کمربندها را ببندید

هبوط در مـاداگـاسکـار

هبوط در مـاداگـاسکـار

من دوستار ِ پاکی‌هایم. باری، خوش نمی‌دارم دیدار ِ پوزه‌های ِ گشاده به نیشخند را و تشنگی ِ ناپاکان را... دیری چون زمینگیری کر و کور و لال زیستم تا با فرومایه‌ی ِ قدرت‌پرست، قلم‌زن، لذت‌پرست به سر نبرم

شهرام دیوژن

پنجشنبه 17 اسفند 1385

         money

 

 

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، در جزایر ِ هاوائی‌ست او. به پاداش ِ اَعمال ِ نیک ِ پدرش، به بهشت ِ هاوائی بردند او را...حور و قصور...اشجارَُ مِن تحت‌الانهار...فیها خالدون...اِنَّ الله الخرفت.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، او در خانه‌ی ِ ماست، ما او را پناه دادیم، چرا که او بی‌گناه است. حسودان به او بهتان زده‌اند. این پول‌ها، اِرث ِ مادری ِ اوست. به هیچ کس رشوه نداده است او، آن جاکش‌ها به زور تلکه‌اش کرده‌اند.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، او فرار نکرده است. هنوز دز زندان آب معدنی و رانی می‌خورد. می‌خواستند میزان ِ  سندروم داون ِ ملّت ِ غیور و سلحشور و همیشه در صحنه را بیازمایند.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، سر به بیابان گذاشته است. هم‌چون دیوژن در خمره‌ای می‌زید. فارغ از دنیای ِ دون.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، من خودم هستم، شهرام. در شهر ِ اسمشو نبَر، در خانه‌ام نشسته‌ام و به یاد ِ همخوابگی ِ پدرجان‌ام با حوریان ِ بهشتی، جلق می‌زنم.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، او رفته است به بچه‌های ِ بی‌سرپرست کمک کند، روز ِ نیکوکاری.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، دق کرد او. چرا که ناراحت شده بود. به او تهمت زدند. او آقازاده نبود. می‌توانست قسم بخورد با دو چشم ِ خودش دیده از یک جای ِ مادرش بیرون آمده است. او خانم‌زاده بود.

 

دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، او خودکشی کرده است. او مردی بود درویش‌مسلک و زاهد‌مآب. خود را کُشت تا به ما بفهماند پول، چرک ِ کف ِ پاست.

 

         

                دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید، دنبال ِ شهرام ِ جزایری نگردید

 



[ پنجشنبه 17 اسفند 1385 - 11:03 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ ردپائی از موبی‌دیک؟ ()|| سعیدیوس ] [در جستجوی موبی‌دیک ازدست‌رفته , ] [+]

پینوکیوس

پنجشنبه 10 اسفند 1385

                        http://www.irancartoon.com/tarkibi/PINOKIO.jpg

 

 

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! از چوب‌ام ساختی. خرده نمی‌گیرم‌ات این را، چوب ِ "درخت ِ گلابی" ِ گلی خانوم چرا امّا؟

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! این‌جا، در اعماق ِ نهنگ، تنهاترین تن‌های ِ تنهای ِ تن‌ها‌ی‌ام.خفه‌ام می‌کرد پیش‌تر این، امّا، اکنون، کیفور ِ تنهائی ِ خویش‌ است این من.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! این مولوی ِ جاکش، به ریش‌خند‌ام می‌گیرد: "پای ِ استدلالیان چوبین بُود". متلک می‌گوید. من امّا همه تن‌ام چوب است. همه روح‌ام استدلال. با پوست و گوشت و خون نبیند باور نمی‌کند چیزی را. من در راه ِ خویش‌ام و تنها از خون ِ خود پِیروی می‌کنم.  پای ِ استدلال‌ام این است.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! به روباه ِ مکّار و گربه‌نره نه نگفته‌است این من. این امّا زیرکی‌ام بود پدر. به قول ِ فریتز {نام خودمانی ِ فریدریش}، "چشم به راه ِ هر شیّاد بر در ِ دروازه می‌نشینم و می‌پرسم: که می‌خواهد مرا بفریبد؟ این است نخستین زیرکی ِ بشری‌ام که خود را به فریب وامی‌گذارم تا در برابر ِ فریبکاران خود را نپائیده باشم. های، اگر در برابر ِ انسان خود را می‌پائیدم، انسان چه‌گونه می‌توانست لنگر ِ من باشد و بالون چه آسان مرا برمی‌کشید و می‌بُرد. در سرنوشت‌ام چنان آمده که می‌باید از دوراندیشی به دور باشم."

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! دماغ‌ام کوچک نمی‌شود. همه‌ی ِ ارّه‌های‌ات را هم اگر دست بگیری. من مثل ِ لنی دروغ از اصول ِ معتبر ِ زندگی‌م است. به هیچ قیمت نباید ردّپا گذاشت. من مثل ِ فریتز همیشه نقاب می‌زنم. هیچ کس نباید عمق ِ‌چشمان ِ چوبی‌ام را ببیند.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! فرشته‌ی مهربون آمد تا آدم‌ام کند. عاشق‌اش من شدم امّا. گفتم فرشته‌ی ِ مهربون! فرشته‌ی ِ مهربون! من همه تن‌ام خواهش است. خواهش ِ چوبی. استدلالی. زمینی. جسمی. سلول‌سلول‌ام می‌کشد زنانگی‌ات را. وَقعی نگذاشت. گفتم با من ازدواج کن. نکرد. گفتم بمان. نماند. گفتم دست ِ کم بگذار یک‌بار بکنمت، این تنها راه  است تا قول دهم دیگر گول ِ آن دو جاکش را نخورم. نگذاشت. رفت. رفت. رفت. رفت. رفت. رفت. رفت.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! روزگاری سر در دنبال ِ نهنگ ِ سفید بود این من، با یک پای ِ چوبی. امروز، مقیم ِ حلقوم ِ نهنگ ِ سیاه است، با همه تن از چوب. امّا می‌خندد هنوز. هلا دل ِ چوبی! دل ِ شادخوار! دل ِ من!

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! فیلسوف‌نما می‌خواند مرا، فرسان. نمی‌داند که من همه فیلسوف‌ها را به تخم ِ چوبی‌ام هم حساب نمی‌کنم. با چه ساختی فرزند ِ گنده‌گوز‌ات را.  پیش ِ خودمان باشد پدر. چندی‌ست کار ِ گنده‌گوزی‌اش بالا گرفته‌ است، فاجعه‌ناک. خود را از نیچه‌ جان‌اش هم بزرگ‌تر می‌بیند. نجات ده گنده‌گوز‌ات را.  فرداست که چون ولادیمیر، ناپلئون را، بگوید: دل می‌بَرم/ دل می‌سوزان‌ام/ در پیشاپیش‌ام/ قلّاده به گردن/ میگردان‌ام/ نیچه را!!!!!!!!/.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! آندرومِدا در یک دست‌/ راه ِ شیری در دیگری‌ام/ چشمان‌ام دو سیاه‌چاله‌ی ِ سپید/ دو سیاه‌چاله‌ی ِ چوبی ِ سپید/.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر! سیکلوپ‌ها آمده‌اند/ چهارشنبه سوری نزدیک است/ بر پلک‌ام ترقّه‌بازی می‌کنند/ با ابَرنواَخترها/.

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر!

 

پدر ژپتو! ژپتوی ِ پیر!

 

پدر ژپتو! پدر ژپتو!



[ پنجشنبه 10 اسفند 1385 - 12:03 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ ردپائی از موبی‌دیک؟ ()|| سعیدیوس ] [در جستجوی موبی‌دیک ازدست‌رفته , ] [+]

People are strange

پنجشنبه 3 اسفند 1385

     

       http://www.mgrande.com/weblog/images/partosdepandora/Nietzsche-Munch2.jpg

 

 

 

People are strange when you're a stranger
Faces look ugly when you're alone
Women seem wicked when you're unwanted
Streets are uneven when you're down

When you're strange
Faces come out of the rain
When you're strange
No one remembers your name

When you're strange
When you're strange
When you're strange

 

 

 

اوه جیمی چه‌قدر راست! چه‌قدر! چه‌قدر آدم احساس ِ "مورسو"ئی می‌کنه. چه‌قدر آدم احساس ِ "هاری هالر"ی می‌کنه. چه‌قدر آدم احساس ِ "هانتا"ئی می‌کنه. چه‌قدر اصلن آدم احساس ِ نیچه بودن می‌کنه.

 

 

  • البت جیمی جون توی ِ بند ِ سِیُّم یه مشکلی هَس. این که هیچ وقت یادم نمیاد "ویمِن" رو "ویکِد" دیده باشم، چون هیچ وقت "آنوانتِد" نبودم. ویمِن همیشه خوب و ناز و پاک و دوست‌داشتنی‌ان.

  • خوبه حالا من دیگه یاد گرفتم چه‌طور در عین ِ استرنجری دنیا و مافیهاش رو به هیچ‌جام حساب نکنم. همچنین "نو وان ریمِمبرز مای نِیم"ی رو.

 



[ پنجشنبه 3 اسفند 1385 - 06:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ ردپائی از موبی‌دیک؟ ()|| سعیدیوس ] [در جستجوی موبی‌دیک ازدست‌رفته , ] [+]

والنتاینیوس

جمعه 27 بهمن 1385

                                   http://www.aariaboom.com/images/stories/jashn/mehregan_06.jpg

 

 

تاریخچه‌ی ِ والنتاین / روایت است که والنتاین مردی بود سُست‌عنصر و بی‌مایه، از خطّه‌ی ِ شهیدپرور ِ یک‌جائی. گویند نخستین مرد ِ زن‌ذلیل ِ تاریخ بود، ننگ ِ مردان. نامرد! چو مردان ِ آن دیار ِ شهیدشَرخَر -که راوی ِ روایت، چهره‌شان را به بوزینه ماننده می‌داند- پی به این خبط ِ سترگ بردند با تیپا او را از دیار ِ شهیدسرِخَرِ‌شان بیرون افکندند. پس او کینه به دل بگرفت و آئین نامردمی و بی‌ناموسی ِ ننگینی پایه گذارد که به نام ِ او باقی ماند. در این آئین باید یک مشت جوانک ِ لوس، به هم کادوهای لوسی هدیه بدهند. البته این کیبورد از آن جا که شکم‌پرست تشریف دارد با قسمت ِ شکلات‌اش موافق است، بدفُرم.

روایت ِ دیگری وجود دارد که در آن والنتاین را زن می‌داند. زنی بد ترکیب و بی‌ریخت که به هر در می‌زد شووَر گیر نمی‌آورد. در هیهات ِ بی‌شووَری فکری چون آذرخش به پای‌اش رسید(اساساً والنتاین این‌جور آدمی بوده است) که ما از روی ِ حجب و حیا قادر به نبشتن‌اش نیستیم در این‌جا. اصرار نورزید.

 

 

 

خاطره‌ای از والنتاین /  روزی والنتاین در خیابان ِ ولی‌عصر ول می‌گشت. (تموم شد. بی‌خود ایراد نگیرید که این خاطره نبود و اینا. همینه که هست)

 

 

 

خاطره ی دیگری از والنتالین /  روزی والنتاین دست‌اش را در شلوارش برد. ناگهان ...(بقیه‌ی ِ خاطره به من و شما ربطی ندارد)

 

 

 

"خاطره‌ی ِ دیگر" ِ دیگری از والنتاین /  روزی والنتاین در حین ِ عیش و نوش، به مکاشفه‌ای ژرف رسید. به‌هم‌برآشفت و دستار بیانداخت و جامه درید و در شهر همی می‌گشت و این بیت بازمی‌گفت مکرّر که:

  

 

ای قشنگ‌تر از پریا

تنها تو کوچه نریا

 بچه های ِ محل دزدن

عشق ِ منو می‌دزدن

 

 

والنتاینیوس /  خاک بر سر ِ همه‌تان. ابله‌های ِ غرب‌زده‌ی ِ بی‌بتّه. باز رفتید در این روز ِ احمقانه به هم هدیه‌های ِ احمقانه دادید؟ نکبت‌ها. نه این که فکر کنید حالا ما خودمان بِی‌بی نداریم، یا کسی برایمان هدیه نفرستاده و عُقده‌ای شده‌ایم، نه. فقط غرب‌زده‌ی ِ آشغال نیستیم. ما هم هدیه می‌دهیم، سالگرد ِ ازدواج آقام علی‌بن‌طالب و خانم فاطمه‌ی زهرا. بععععععععله. تازه خیلی که گمراه و ضالّه تشریف داسته باشیم سالگرد ِ ازدواج ِ رستم و تهمینه را ملاک  می‌گیریم برای ِ روز ِ عِقش.

 

 

 



[ جمعه 27 بهمن 1385 - 02:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ ردپائی از موبی‌دیک؟ ()|| سعیدیوس ] [در جستجوی موبی‌دیک ازدست‌رفته , ] [+]

بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع

یکشنبه 22 بهمن 1385

        

         http://www.dilos.com/dilosimages/image/crete/sheeps.jpg

 

 

 

بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع

 

میثاق با آرمان‌های ِ مقدس ِ انقلاب ِ اسلامی.

 

بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع

 

حضور ِ ملت ِ غیور و سلحشور و همیشه‌ در صحنه‌ی ِ ایران.

 

بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع

 

خیل ِ گسترده‌ی ِعاشقان ِ راه ِ شمشیر بر خون.

 

بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع

 

اِسلیوان ِ مستر سِد علی، گله‌ی ِ چوپان سِد علی.

 

بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع بع‌بع

 

برای ِ راه‌پیمائی نرفته بود این من. رفته بود برای عاشق شدن. می‌خواستم به صراط ِ مستقیم هدایت شوم. چه راهی بهتر از عشق. از تیلیفیزیون ِ جمهوری ِ اسلامی یاد گرفتم این را. عاشق ِ بانوان ِ باایمان شدن، راه ِ رسیدن ِ به رستگاری، به بهشت، به خدا. زنان ِ "پیچیده در کفن ِ سیاه"، زنان ِ سبیل‌دار، زنان ِ "چون شلغم در جوال".  رفته بودم سراغ ِ زلفاها(سریال ِ جابربن‌حیان)، زبیر ِ راه‌زن بودم من. رفته بودم سراغ ِ شیده‌ها، آرش ِ ساواکی بودم من(سریال  از نفس افتاده-به مناسبت دهه‌ی ِ زجرِ ). به یک روز، ره ِ صد ساله می‌خواست بپیماید این من. رفتم بِی‌بی‌ام را پیدا کنم که مرا در کرست‌اش پنهان کند و به بهشت برد.



[ یکشنبه 22 بهمن 1385 - 10:02 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ ردپائی از موبی‌دیک؟ ()|| سعیدیوس ] [در جستجوی موبی‌دیک ازدست‌رفته , ] [+]